گلایل را دوست دارم
به خاطر قلبش،
که از پس برگهای لطیفش پیداست
دل آدمی پیدا نیست
و سر انگشتانت را سیاه میکند
چون گردو
اگر بگشایی و ببینی
گلایل را دوست دارم
به خاطر قلبش،
که از پس برگهای لطیفش پیداست
دل آدمی پیدا نیست
و سر انگشتانت را سیاه میکند
چون گردو
اگر بگشایی و ببینی
تلخی بی تو بودن
تنها، (تنهایی) نیست
چیزی درست به اندازه تو
به وزن تو
و به زیبایی تو
بر من سنگینی میکند
به گمانم این نیستی
تا وقتی که هستم
باقی خواهد ماند
و من به همین هم قانعم!
منبع:
مرا به خلسه میبرد حضور ناگهانیات
سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت
فقط نه کوچه باغ ما ،فقط نه اینکه این محل
احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت
دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا
چه وعدهها که میدهی به رغم ناتوانیت
جواب کن به جز مرا، صدا بزن شبی مرا
و جای تازه باز کن میان زندگانیت
بیا فقط خبر بده مرا قبول کردهای
سپس سر مرا بِبَر به جای مژدگانیت
چقدر ساده به هم ریختی روان مرا
بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا
قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد
به هر زبان بنویسند داستان مرا
گذشتی از من و شب های خالی از غزلم
گرفته حسرت دستان تو جهان مرا
سریع پیر شدم آنچنان که آینه نیز
شکسته در دل خود صورت جوان مرا
به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا
نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل
بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا
تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد
بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا
چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو
بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا
تو نیم دیگر من نیستی؛ تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مرا